دیروز تولدش بود،بیژن.ولی حالا که خوش نیست،یکی دو روز هم تبریک تولدش دیر شده، مساله ای نیست.و گرنه وسواس عجیبی به زمان و مکان داشت.یک بار قرار بود در جایی برایش بزرگداشتی بگیریم.با خودش صحبت کرده بودم و موافقت کرده بود.شبی در شوکا گفت بیا مرور کنیم برنامه نشست را.یک برگ کاعذ از جیب کتش بیرون آورد.همه چیز را به دقت نوشته بود.این که مثلا فلانی ده دقیقه حرف بزند و فلانی پانزده دقیقه.یا مثلا این را که در ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه باید از مهمانان با کوکاکولا و بیسکویت فلان پذیرای شود.لیوانش یک بار مصرف باشد،دستمال کاغذی باشدچون هوا گرم است...گفتم ما یک مقدار خودمانی تر برنامه را ریختیم،و ممکن است این قدر نتوانیم حساب دقیقه ها را داشته باشیم.گفت نه این جوری باشدبهتر است،گفتم چشم.بس که دوست داشتنی بود.لعنتی خورد به هجده تیر هفتاد و هشت ماجرا.و نشد.چند ماه بعد هم که بیژن رفت اغما و دیگر نیامد تا بیست وچهار دی ماه 78 که همه چیز تمام شد.
آن کاعذ را دارم هنوز،پیدایش می کنم و یک وقت دیگر می گذارم توی این وبلاگ.با دست خط خودش دقیق همه را نوشته.
یک مطلب مفصلی نوشته بودم چند سال پیش درباره بیژن که در همشهری دو منتشر شد.بایگانی همشهری که رفته هوا.بایدبردارم دوباره بنویسم و مفصل تر.درباره شعر بیژن جلالی. به نظرم هر چه از بیژن دورتر می شویم،شعرش دارد نزدیک و نزدیک تر می شود به ما.شعرش نگاه را کشف می کند،دغدغه زبان هم داشت اما نه دغدغه ی زبان بازی.عجیب خودش را بیشتر از هر چیزی به زبان خانوادگی متعهد می دانست یا زبانی که مادربزرگش داشته.و ردش را می شود در زبان دایی جان صادق اش هم دید.شباهت های دیگری هم به هدایت داشت یکی اش همان تنها ماندن تا آخر خط بود.عشق را هم خوب می شناخت.خوب خوب.تفاوت هاش هم کم نبود و نیست البته.همین ها وادارم می کنند که بیشتر و بیشتر به شعرش فکر کنم این روزها.
چه روزهایی بود و چه شام ها و چه شب هایی،ای بیژن جلالی که وقتی رفتی خیلی چیزها دیگر هم بعد تو رفتند تا ابد.

چند شعر از بیژن جلالی

1
برای تو بوده است
سکوت من
در سالیان دراز
و اینک برای تو ست
که می گویم
از سکوت گذشته ام

2
از زبان‌ اندوه‌ است‌
که‌ نام‌ تو را می‌شنوم‌
ای‌ گل‌
زیرا نیامده‌
بازمی‌گردی‌

3
چه سعادتی است
وقتی که برف می‌بارد
دانستن اینکه
تن پرنده‌ها گرم است
4
بناگاه ترا می‌نامم
و با تو سخن می‌گویم
و به دست‌های خود می‌نگرم
که پر از توست
و در سرتا پای خود
تن ترا حس می‌کنم
نام تو در سرم می‌پیچد
که رساتر از های و هوی دنیاست
ولی تو را به فراموشی می‌سپارم
چون باغبانی که
گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد
زیرا باز به سوی تو خواهم آمد
زیرا به ناگاه ترا خواهم نامید
و با تو سخن خواهم گفت


تا انتهای جهان

جهان از پایان من
شروع می شود
و آنجا که انتهای من است
کوه های بلند سر کشیده اند
و رودهای خروشان جاری هستند
و من از پایان جهان شروع می شوم
و آن جا که کوه ها هموار گشته اند
و رودها از رفتن باز ایستاده اند
آن جاست که قلب من در تهی خود
چون آتشفشانی می تپد


11Comment
[Anonymous Anonymous] [2:15 AM]
http://www.inblogs.net/balouch
عجیب است شهرام عزیز
امروز با دوستی از بیژن جلالی حرف می ردیم .من نا خوداگاه یاد شما افتادم و گفتم یکی از روزنامه نگارهایی که همیشه درباره بیژن می نوشت شما بودید .شب بی هوا آمدم اینجا و دیدم چه احساس غریبی که ما از بیژن گفتیم بی یادیود زمانی و حالا واقعا وقت او بوده و تو نوشتی...
شهرام عزیز،‌ سراغت را از امرایی عزیز گرفتم گفتند ایران نیستی
ایران نیستی؟ مگه می شه؟
خلاصه درباره ی بیژن خیلی خوب شد نوشتی... توی این بازار مکاره که کسی جرات ساده نویسی نداره.. بیژن یه کف آب زمزم داشت تو هر شعرش

مطلب پایینیت هم باحال بود...
خب شهرام رفیع زاده هست دیگه

خوش باشی
رای بدهیم به نخواسته هایمان و نه به خواسته هایمان!
مغلطه ای است اینکه دوستان اصلح طلب در می اندازند که بترسید و رای در صندوقها اندازید؛ بهراسید که اگر بیاییند چه و چه ها شود،بیاید نام ما را بنویسیدکه بدتر ها, وضع را بدتر از ما می کنند اگر بدیم از بدتر ها بهتریم و...www.yekray.blogfa.com
salam...khoobin????khosh migzare???
آيا می دانيد که يعقوب مهرنهاد فقط به جرم داشتن ان جی او و وبلاگنویسی رد صلاحيت گرديد . بيانيه ايشان را بخونيد که در بلوچستان اشک همه اونهائی را که حتی خشونت طلب هستند در آورد و محبوبيت ان جی او ها و وبلاگنویسان را افزايش داد و اثبات کرد که اخلاق ان جی اوئی و وبلاگنویسی همه جا مثل هم است وقوميت ومذهب نميشناسد . لطفا پس از مطالعه بيانيه در وبلاگ نظر بديد و نگذارید یک فعال اجتماعی و یا وبلاگنویس در نقطه ای دور افتاده در کشور احساس تنهائی کند. متشکريم
[Anonymous ساسان] [1:30 AM]
شهرام عزیز دعوت شدی به بازی یلدا از سوی من!
سلام، شعر بیژن جلالی شعر ارامش و سکوت است .این رباعی را برای بیژن جلالی گفته ام: با چند کتاب شعر از در آمد/همراه مسافران دیگر آمد/ او می دانست کشتی مرگ کجاست/ شاعر خندان کنار بندر امد
Very good!
Coming to your BLOG, I feel a good start!
Post a Comment
<< صفحه‌ی اصلی
 
Copyright © اکنون .All rights reserved
Save This